دستمال كاغذي به اشك گفت قطره قطره ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟![]()
عاشقم با من ازدواج مي كني!؟
اشك گفت : ازدواج اشك و دستمال كاغذي
توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي چرك مي شوي وتكه اي زباله مي شوي
عاشقي كجاست!!
دستمال كاغذي دلش شكست گو شه اي كنار جعبه اش نشست
گريه كردو گريه كرد
تن نازك و سفيدش دويد درخون درد![]()
آخرش دستمال كاغذي مچاله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
رفت اگرچه توي سطل اشغال
اوبا تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت
چون او درميان قلب خود دانه هاي اشك داشت![]()

